عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

14

منتخب التواريخ ( فارسى )

گشت و مدت عمرش شصت سال و سلطنت او سى و يك سال بود . مىگويند كه وقت نزع فرمود كه خزاين و اموال و ساير نفايس او را به نظر درآورند و در آن به چشم حسرت مىنگريست و از فرقت آن آه مىكرد و دانگى از آن به كسى نداد . دوازده بار سفر هند كرد و جهاد نمود فَإِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ و قصهء او با فردوسى شاعر مشهور ، و عارف جامى مىفرمايد ، شعر : خوش است قدرشناسى كه چون خميده سپهر * سهام حادثه را كرد عاقبت قوسى گذشت شوكت محمود و در زمانه نماند * جز اين فسانه كه نشناخت قدر فردوسى و در تذكرهء محمّد عوفى اين قطعه به سلطان محمود منسوب داشته ، قطعه : ز بيم تيغ جهانگير و گرز قلعه‌گشاى * جهان مسخّر من شد چو من مسخّر راى گهى به فرّ و به دولت همى نشستم شاد * گهى ز حرص همى رفتمى ز جاى به جاى بسى تفاخر كردم كه من كسى هستم * كنون برابر بينم همى امير و گداى هزار قلعه گشادم به يك اشارت دست * بسى مصاف شكستم به يك فشردن پاى چو مرگ تاختن آورد هيچ سود نداشت * بقابقاى خدايست و ملك ملك خداى سلطان محمد بن سلطان محمود غزنوى كه جلال الدوله لقب داشته در سنهء مذكور [ يعنى 421 ه ] به حكم وصيت و به استصواب ابن ارسلان ، خويش سلطان محمود در غزنين بر تخت سلطنت جلوس نمود و بعد از يك و نيم ماه از جلوس او امير اياز با غلامان اتفاق كرده و بر اسبان طويلهء خاصه سوار شده به قصد ملازمت شهاب الدوله مسعود كه در سپاهان بود ، راه بست پيش گرفتند و امير محمد ، سوندهىراى هندو را با لشكر بسيار به تعاقب ايشان فرستاد و امير اياز در جنگ غالب آمد و سوندهىراى هندو را با جمعى كثير از هندوان به قتل رسانيد و سرهاى ايشان را امير اياز نزد امير محمد فرستاد و در نيشابور به امير مسعود ملحق شد و بعد از چهار ماه امير محمد سراپرده به جانب بست كشيد و به جمعيت تمام از غزنين به قصد جنگ برادر برآمد و چون به تكيناباد رسيد ، تمامى امرا از او برگشته او را در قلعهء بج كه از مجيرستان است ميل